جالبه نه!

 

براي بهترين دوستانم ..

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیرودستش راببوس.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "   

 هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

 وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس وبااودوستی نکن.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

برگی ازدفترم بنام نقطه چین ....

نقطه چین......

تمام شب کنار برج ها منتظرمی مانم، صندلی های خالی ازآن من نیست،اگرآهسته صدایت میکنم نمی خواهم ستاره ها بریزند، آخرسقفی ندارم که زیر آن دستهایت را بگیرم و گریه کنم....

ازچه باید نوشت، زندگی درگذر است وماهمچنان به فکر آینده،آینده ای که شایدهمین نزدیکی ها باشد،شاید لحظه ای بعد آن رابیابیم،هزارپنجره رابسته ایم تا شاید درفردایی آن رابگشاییم،نهالی کاشته ایم تاشایدآینده ای باشد ومیوه ی آن رابچینیم، شکوفه ها درختان میریزند وبرگهای سبز وجوان جای شکوفه ها رامیگرند.نهال کوچک آرزوهایمان میوه میدهد تا شاید باغبانی بخواهدآن رابچیند ودرسبد زندگی جای دهد.

اکنون به فرداها بیاندیش،فردایی که شاید دیگر نباشیم،  چشمانت راببند به لحظه ای که نباشدفکرکن،می بینی چه طور در ارز یک لحظه بغضت میگیره وتو سعی میکنی اون رو با آب خوردن بفرستی پایین !! چشماتو ببند وبه لحظه ای فکرکن که دیگه فرصت زندگی رو نداری، به لحظه ای که سینه ات خالی از وجود قلبت باشه، این طوری شاید به نبودنش عادت کنی، می بینی چه قدرسخته باورش، چشم هاتو که میبندی انگار توی اتاق تاریکی هستی که قطره های خون از دیوارهاش جاری شدن، دست خودت نیست،اینها همه به خاطر قلبته که درهر لحظه دلش میخواد به خاطر کسی بتپه...احساس کن چیزی رو که بعضی ها همیشه باهاش دست وپنجه نرم میکنن،درک کن چیزی رو که هیچ کس دلش نمیخواد درکش کنه .. هیچ وقت دلت نمیخواد به کمرنگی وجودت فکر کنی چون اصلا نمیخوای باورش کنی، مردم از زندگی چی میدونن؟ نمیفهمند که تو برای رسیدن به رویاهات  قلبت رو نادیده گرفتی حتی یک لحظه تردید نبودن رو نداری،کسی نمیدونه که تو هم آرزو داری هنوز از زندگی سیر نشدی و دوست نداری شریکت رو توی نیمه راه جا بزاری،کسی نمیدونه توی ذهن پرتلاطم تو هزار سوال مونده که علامت سوالش اونقدر کمرنگه که بدون جواب یه گوشه از وجودت رو فرا گرفته و نمیدونی باهاشون چیکارکنی؟ آیا روانه بشی روی قله های امید؟ آیا باید باهاشون یه برج انتظار بسازی؟ یا بزاری لای دفتر خاطرات که چندین سال روی دیوار خاک بخوره؟ حالا بازم امیدواری، آیا هنوز به زندگی علاقه داری یا خسته شدی و میخوای چمدون سفر ببندی؟ دیگه به قلبت اعتماد نداری؟ که سرشارازتپش باشه،آره مثل اینکه تیک تیک ساعت قلبت دیگه کارنمیکنه، چیک چیک بارون قلبت قطع شده هیچ صدایی نمیشنوی، چشماتو ببند شاید عنایتی بشه  ودوباره جون بگیری ،امشب داره بارون میباره برو توی حیاط دستت رو باز کن وبگیر رو به آسمون یکی از قطره ها رو بگیر اولین قطره که میافته مال تو، مال خود خودت،میبینی چه طور توی دستات جون میگیره انگار دستات احساس سردی میکنن از درون داری میلرزی فکرمیکنی مغز استخوان هات خالی شده،یه لحظه تردید نکن دست بزار روی قلبت شاید دوباره ساعت قلبت شارژبشه وکار کنه،سرت رو بگیر رو به آسمون ونگاه کن میبینی که چه عظمتی داره آسمون اون قدرنگاه کن که چشمات سیاهی بره،یواش یواش داری ناپدید میشی بین ستاره ها نا امبد نشو اگه قلبت نیومد جاش، توبرو آسمون و قلب اون باش،مطمئن باش هروقت بیام حیاط دنبالت میگردم تاشاید چشمکت رو ببینم شاید یه جورایی سبک بشم . هروقت دلت گرفت همون بالا منتظر ابرها باش  هر وقت خواستن ببارن توهم همراه اونا گریه کن تا کسی شک نکنه که ستاره ها هم میتونن گریه کنن........

  حالا بزار از خودم برات بگم ازکجا شروع کنم؟ ازگوشه کنار زندگیم یا ازتو خلوت ها و کوچه پس کوچه های دلم، یا لونه ی کوچیک قلبم،باچی بنویسم با دستهایی که دیگه توان برداشتن قلم رو ندارن،  نمیدونم چرا این طوری شد،ازهمون اول همه چی رو بازی گرفتیم وزندگی رو شوخی دونستیم که هروقت میخواستیم به نفعمون باشه امتیازها رو به اسم خودمون ثبت میکردیم،ولی نه دیگه نمیشه این دیگه آخرشه آخرهمه چی ، دیدی چی شد یهو زدیم توجاده خاکی، روی آب با کشتی بودیم ولی دستی دستی  داریم میریم تو شکار نهنگ سرنوشت، قطارمون داره از ریلش خارج میشه و میره داخل تونل نیستی ، هواپیمای ارتفاع دلمون مستقیم داره میره تو دل قله ی بی انصافی، توی دامنه نشسته بودیم که یه وقت برفهای نا امیدی مثل بهمن اومد مارو به قعر دره برد، زیر سقف خونه خوابیده بودیم که آجرها ازمون خسته شدن و آوارشدن رو سرمون،زیردرخت سبز زندگی به میوه های خوشرنگ روزگار نگاه میکردم ولی انگار درخت هم ازم خوشش نیومد و به جای دادن یه میوه ی خوشمزه برگهای زردش رو ریخت روی پیکرم، زیروسعت آسمون دراز کشیده بودم انگار خورشید و ماه هم با من قهرند خورشید تا دید بهش نگاه میکنم به جای دادن یه گوشه از نورش زود غروب کرد ، انگار نه انگار که یه آفتاب گردون محتاج نورش بود،چی کار کنیم کارهای روزگاره دیگه تغییردادنی نیست. شب شده بود ستاره ها به جای چشمک زدن بهم اون قدر ازم دور شدن که نکنه بهشون التماس کنم و درمان دردمو بخوام.ماه به جای اینکه قرص کاملش رو بهم نشون بده حلال نازکی از خودش به نمایش گذاشت تا شاید دلم یه کم آروم بگیره ، هوا ابری شده بود ستاره ها فرار میکردن ابرها از فرت عصبانیت خودشون رو به هم کوبیدن و بارون شرشر جاری شد، دوست دارم برم تو حیاط و فریاد بکشم، اون قدر بلند که گوش آسمون کر بشه تا فلک بفهمه من هنوز زنده ام، تا عرش بفهمه که تارهای صوتی گلوم هنوز از کار نیفتادن ، دوست دارم برم زیربارون و هر قطره که میافته رو بگیرم و پرتش کنم  آسمون تا برگرده تودل همون ابر بی انصافی که نتونسته قطرشو تودلش نگه داره و اونو به همه نشون داد؛ دیگه باید چی بگم جرا کسی نیست که منو احساس کنه  باورم  کنه،  کم کم دارم توانم رو از دست میدم، دیگه به دنیا اعتماد ندارم کسی نیست که بهش تکیه کنم و برای یه ثانیه هم که شده احساس کنم پشتم خالی نیست ، اما نه... چرا به خودم دروغ بگم پشتم خالی خالیه...   تواین دنیا کسی نیست که بهت امید بده آرومت کنه دست بزاره روی سرت و نوازشت کنه. ،مگه من کیم؟  کجام؟ آیا توی این دنیا جایی ندارم؟ مگه سرطان چیه؟ یه دیو بی شاخ و دمه؟ که وقتی میاد سراغ کسی دیگران براش لحظه شماری میکنن که وجودش کمرنگ تر بشه، مگه مرگ چیه ؟ درحالی از مرگ میترسیم که حتی نمی دونیم به چه معناست، چه طوری آمدنش رو خودنمایی میکنه؟ آیا دشمنی سرسخته؟ یا  دوستی مهربانه؟ نه....نه.... همین که تو خودت باشی و به هیچ کس اعتنایی نکنی ،همین که تو خودت گم بشی واطرافت رو فراموش کنی و وقتی به آسمون نگاه میکنی ستاره ها ازت غایم بشن وآسمون صاف صاف بشه ، بله این یعنی مردن؛اما یه مرده ی زنده...میفهمی یعنی چی؟ یعنی تو دنیا باشی ولی معنای دنیا رو نفهمی، یعنی  زندگی تو رو توی دلش غرق کنه  ولی تو فکرکنی زندانی هستی،بله این همان مرگه...ولی با جسم زنده با جسمی که فقط میتونه راه بره، حرف بزنه، بخنده، ولی عمق خنده رو ندونه از کجا سرچشمه میگیره؛ دلتو پاک کن مثل آینه صادق باش و با حقیقت کنار بیا، گله و شکایت دیگه کافیه بیا برگردیم به حال خودمون، همه  ما میدونیم دنیا خیلی کوچک تر از اونیه که بخوای حقت رو ازش بگیری پس بی خیال انتقام باش، دیر یا زود باید هممون بریم فقط مونده یه خداحافظی از دنیا، دنیا که نمی تونه  مثل من و تو صبرکنه ونچرخه  اون که آرزویی نداره باید به راهش ادامه بده، ساعتش رو به خاطر من وتو نگه نمی داره  وعقربه هاش سریع  دارن حرکت میکنن تا نکنه  از مسافر بعدی جا بمونه.....

روی تمام سنگ فرشهای خیابان خطی کشیدم  سیاه ،سیاه، سیاه. به وسعت تمام سالهای سیاه زندگی،اشکهایم این سیاهی را زد و دو روی سپیدی کاغذهای دفترم نقاشی کردم حرفهای زیبایت را؛ به امید روشنایی ها.