هدفداري آفرينش وارزش انسان :

آفرينش امري هدفدار و براساس ضابطه و نظم است. همه چيز آن را روي قاعده و حساب مي‌بينيم و اين امربه حد وميزاني است كه بررسيهاي محقّقان از كران تا كران جهان به اين نتيجه منجرشده است. هيچ پديده‌اي بي حساب آفريده نشده وهيچ ستاره و جنبنده‌اي به دور از قاعده و نظم به دنيا نيامده است. ستاره‌هايي هستند كه فاصله‌شان ازما تنها با سال نوري قابل سنجش است. سير وگردش آنها هم درمدارخويش براساس ضابطه‌اي است وآنچنان است كه گوئي تعهّد كرده‌اند ازمسيرخود دور و منحرف نشوند و از دقايق سيري كه برايشان تعيين شده است بر كنار نمانند.

درطريق اين هدفداري است كه پديده ها سيري خاص و نظمي دقيق دارند و به سويي خاص كه جهت حركت و تكامل آنهاست به پيش مي روند وهم به خاطر اين نظم وضوابط دقيق است كه ما درمي‌يابيم بي‌حساب و سرسري آفريده نشده‌ايم و موجودي  بي صاحب نيستيم و صانع جهان صانع وخداي ما نيزهست. آفرينش و دستگاه آن بس وسيع و پردامنه است.

وسعت آن به حدّي است كه فاصلة بين دو ستاره از دو كهكشان را بايد با سالهاي نوري سنجيد. چه بسيارند ستاره هائي كه خود سالهاست مرده‌اند ولي هنوز نورشان به ما نرسيده است وچه بسيارند پديده‌هايي كه جديداً آفريده شده‌اند و ما هنوز از نظرعلمي بدان دسترسي پيدا نكرده‌ايم. جهان تنها كوچه وخيابان و شهر و كشور ما نيست و تنها كرة زمين وماه و ستارگان نيست كه در وراي آنچه كه مي بينيم چشمان مسلح دامنه‌هاي ديگري را هم نشان ميدهند كه ازعهدة حدس وگمان ما خارج‌اند و جداً ما قادر نيستيم آن را حدس بزنيم.

دامنة تفاوت پديده ها نيزبسياراست تنها پانصد هزار نوع ازحشرات در كرة زمين شناسايي شده‌اند و چه بسيارند انواع ديگري كه هنوز شناخته نشده‌اند و چه بسيارحيوانات و گياهانند كه هنوز در رده بندي علمي دانشمندان قرار نگرفته‌اند. دربين پديده‌هاي متعدد يكي هم انسان است كه دربارة تاريخ آفرينش و ظهور او بركره زمين بحث است .

ظاهراً آدم آدم است، ولي تنوع در آفرينش انسان به حدي زياد است كه برخي از انسانها در تفاوت خود باهم به ميزان انسان و حيوان فاصله دارند. اقوام مختلف، باچهره‌هاي گوناگون، با رنگ‌ها و زبانها و رفتارها و شيوه‌هاي زندگي و فرهنگشان را در نظر بگيريد و ببينيد چه محشري برپاست وچه نوعي ازاين بابت بچشم مي‌خورد.

انسان را باحيوانات گوناگون مقايسه كنيد و ببينيد چه وجه تشابهاتي و چه وجه تفاوتهايي دراين رابطه به چشم مي‌خورد وجه شباهت‌ها به حدي است كه برخي انسان را حيوان ناطق و حيوان ضاحك معرفي كرده‌اند. ولي انسان كجا و حيوان كجا ؟ دو دنياي جداي از هم با دو گونه ويژگي ازنظرعقل و فكر ومشي و روش و تعهد و تكلف.

اين يك انسان است با اين همه بدايع و صنايع وآن يك حيوان و درگير تعهّد غريزي خود. ارزش انسان و مقام و مرتبت او بالاست خداوند در قرآن مي‌فرمايدكه او را بربسياري از آفريده‌هاي خود برتري داديم  «و فضلناه علي كثير ممّن خلقنا ». همچنين او مورد تكريم خدا، موجودي گرامي است مي‌تواند بدان حّد به اوج برود كه خليفه خدا در زمين باشد، مسجود فرشتگان الهي گردد. خداوند براي انسان دامنة اوج و پروازي مقرركرده است كه براي ديگرآفريده‌هاي او آن زمينه تعيين نشده است. او مي تواند از منهاي بي‌نهايت تا به اضافة بي‌نهايت پرواز كند و اوج گيرد .

اگر بناي رشد داشته باشد امكان اوجگيري او تا اعلي است و اگر بناي انحطاط داشته باشد زمينه سقوط او تا اسفل السافلين فراهم است. ماديون ارزش وجودي او را تا حدّي دانسته‌اند كه گفته‌اند او بعنوان ثروتي مادّي براي جامعه است، الاهيون او راعلاوه بر اين داراي رتبه و مقامي معنوي ذكر كرده‌اند، آنچنان كه مي‌تواند موجب تحوّل درفرد و جامعه و امّت و ملّت باشد.

بهاي او از نظراسلام فوق العاده بالاست به حدّي كه براساس بينش اسلامي نمي‌توان آن را با بهاي عرش وآسمان مقايسه كرد. و آن بهاي وجودي او را بهشت مي‌شناسد و درسخني كه منتسب به امام حسين(ع) است توصيه شده كه آن را جز به بهاي بهشت مفروشند. انسان اززماني كه آفريده شده است تا زماني كه راهي بهشت يا جهنّم مي‌شود. چند مرحله را طي مي كند :  1ـ عالم ارواح 2ـ عالم ذر 3ـ  پشت پدر 4ـ رحم مادر 5ـ دنيا 6 ـ برزخ7 ـ قيامت.

فصل اول عالم ارواح

چندي قبل ازاين كه خداوند بدن خاكي حضرت آدم را بيافريند، روح انسان را ازپايين‌ترين مرتبة وجود خود آفريد و درعالم ارواح قرارداد.

فرض كنيم قرار بوده است مثلأ درطول20 هزار سال از آفرينش حضرت آدم تا روز قيامت 20 ميليارد انسان به دنيا بيايند و بميرند. با فرض اين مسئله خداوند ازهمان ابتدا روح 20ميليارد نفر را يكجا آفريد و درعالم ارواح قرارداد. درعالم ارواح  كلاس‌هاي درس برپا مي‌شد كه تمام ارواح ازآن استفاده مي‌كردند. دراين كلاسها از خداوند صحبت مي‌شد. ازشناخت صفات و افعال خداوند. به علّت اينكه ارواح درمحضرخداوند بودند و او را مي‌ديدند خيلي سريع وخوب درس‌ها را ياد گرفتند، چون هرچيز كه مي‌خواندند با خداوند مطابقت مي‌دادند ومي‌ديدند صحيح  است، ياد مي‌گرفتند.

به همين علّت وجود اين ارواح با نور خداوند انس مي‌گرفت وآنها به خداوند عشق مي‌ورزيدند و خود را به نورصفات و افعال خداوند مي‌آميختند و آيينه‌اي از وجود خداوند مي‌شدند. ازچيزهاي ديگري كه در كلاس به ارواح درس داده مي‌شد، شناخت پيامبران و امامان بود كه به همين طريق صورت مي‌گرفت. يعني پيامبران و امامان حضور داشتند و ارواح با ديدن آنها درس را خوب مي‌فهميدند. بقيه چيزها ازقبيل تعليم حكمت وخوبي‌ها وبدي‌ها وحقيقت باطني اشياء نيز به ارواح آموزش داده شده و به اين ترتيب  اين ارواح به صفات الهي آراسته شدند و قابليّت خليفه‌الهي را پيداكردند. هيچ روحي از انسان‌ها وجود ندارد كه اين كلاس‌ها را نديده باشد. بلكه همة ارواح در آن كلاس‌ها درس خوانده‌اند و همه علوم شناخت حقايق اشياء وعلم خوبي‌ها و بدي‌ها واصول دين را تعليم ديده‌اند و درجلسة فارغ التحصيلي ارواح ازكلاس‌هاي مذكور از آنها تعهد گرفته شده كه شما به عنوان خليفة خداوند انتخاب شده‌ايد و تمامي علومي كه به آنها محتاجيد به شما آموخته شده است. پس بايد به آنچه آموخته‌ايد عمل كنيد تا خلايق ديگر شما را به عنوان آيت و نماينده و خليفه خداوند قبول داشته باشند. به همين خاطر ديگر تخلّف ازاين امر از كسي پذيرفته نمي‌شود.

فصل دوم عالم ذر

ازآفرينش روح انسان مدتي گذشت وخداوند تصميم گرفت بدن خاكي حضرت آدم را بيافريند. وقتي او را آفريد، ارواح را از عالم ارواح به عالم ذر منتقل كرد. مي‌گويند عالم ذر 4 هزارسال قبل از اين دنيا بوده است.

پس از اين انتقال، روح مربوط به آدم دربدنش دميده شد و بدن جان گرفت.

سپس خداوند ذرات ريزي را به تعداد ارواح خلق شده از صلب آدم بيرون آورد و اين ذرات دورتا دور آدم منطقة زيادي را پركردند. وقتي كه حضرت آدم از خداوند سؤال كرد: اين ذرات چه هستند؟ خداوند جواب داد :اينهافرزندان تو هستند تا روز قيامت به همين خاطر اين عالم به عالم ذر وآن ذرات ذريّت آدم نام گرفته‌اند. اين ذرات كاملاً مشابه همين بدن خاكي امروزي بشر بوده‌اند وهركس امروز هر قيافه‌اي دارد درآن جا همان طوربوده است. حتماً رنگ پوست و موي اين ذرات به آن ارواح تعلق گرفتند. اكنون وقت آن رسيده بود كه از ذر آدم به فاصلة آنچه ارواحشان در عالم ارواح آموزش ديده بودند تعهد گرفته شود تا به آن عمل كنند. اين تعهد به پيمان الست   معروف است، كه درشعر عرفا نيز زياد به آن اشاره شده است.

خداوند خطاب به همه ارواح فرمود: « آيا من پروردگارشما نيستم؟ » همگي در پاسخ گفتند: « آري براين حقيقت گواهيم.» سپس پيامبران خدا و حضرت محمد(ص) حاضرشدند وخداوند براي پذيرش نبوت آنها نيزتعهد گرفت، كه آيا قبول داريد اينها پيامبران من هستند؟ بارديگرجواب دادند: «آري». سپس براي اميرالمؤمنين علي (ع) و يازده پسرش به امامت تعهد گرفته شد و همه اعتراف كردند كه امامت اينها را نيز قبول دارند. تمامي ملائكه و پيامبران وامامان در آن روز بر اين پيمان گرفتن نظاره مي‌كردند وشاهد بودند تا ديگربراي كسي راه فراري وجود نداشته باشد. خداوند با اين پيمان راه فرار را بر انسان بسته و مي‌گويد كه ازاولين روز دنيا در فطرت شما، عشق به خودم و اعتراف به خداوندي‌ام را قرار دادم و همة شما هم اعتراف كرديد و اين حجت است براي روز قيامت كه ازهمه بازخواست كنم كه چرا كافر شديد و گناه كرديد؟ پس انسان مشرك و كافر در قيامت نمي‌تواند چنين دليل بياورد كه پدران او با تربيت شرك‌آلوده خويش او را مشرك ساخته اند، يا جو حاكم جامعه او را به شرك كشانده است.  حكمت عالم ذر، ظهور فضل و عدل الهي و تأسيس بنيان معرفت و خداشناسي است؛ كه اگرعالم ذر و معرفت به خدا درآن عالم نبود احدي دردنيا خدا را نمي شناخت؛ زيرا خداوند خود را درآن عالم به بني‌آدم معرفي فرمود تا او را شناختند وآن معرفت را حدّ بلوغ و فطرت آنها ثبت گذاشت و باهمان فطرت آنها را به دنيا فرستاد و چون در دنيا غافل بودند، پيامبران را فرستاد كه مردم را تذكر بدهند و نعمت فراموش شده را بيادشان بياورد و توسط آيات وعلامات آنها را به آن معرفت فطري متنبه كنند.

پس كساني كه در دنيا زير بار رفتند و وفاي به عهد كردند و انكار ننمودند، مطابق با فطرت خود و گفته انبيا مشي نمودند، دوستان خدا شدند ومقامات عاليه را طي كردند. فضل الهي بر آنها ظاهر شد. و كساني كه معاندت ورزيدند، به خلاف فطرت خود حركت كردند، دردنيا انكار ربوبيت و الهيت حضرت او را نمودند، گفته‌‌هاي انبياء را رد كردند و كافربه پروردگار خود شدند، روز قيامت عذري نداشته باشند و نگويند ما در غفلت بوديم؛ زيرا با بودن فطرت پرمعرفت الهي و پيامبران ديگر اين غفلت نيست، بلكه معاندت است و كيفر عناد و دشمني عذاب جهنّم است.

شرايط زندگي ارواح قبل از دنيا آن طور كه از روايات استفاده مي‌شود ارواح در عالم‌هاي قبل از دنيا با هم مأنوس بوده‌اند . هر روحي همفكران و همترازان خود را پيدا مي‌كرده و به آنان مي‌پيوسته. اهل علم با اهل علم، اهل لذت با اهل لذت و به قول معروف كبوتر با كبوتر باز با باز، و زندگي بسيارخوش وخرمي داشتند چنانچه ما امروز با مردم ديگرمعاشرت داريم. اين ارواح اختيار داشتند، آن چنانكه اين ارواح كه همديگررا پيدا مي‌كردند، با هم انس مي‌گرفتند. و بالاخره آنها باهمين كيفيتي كه امروز ما زندگي مي‌كنيم زندگي مي‌كرده اند؛ لذا وقتي ارواح به اين دنيا مي‌آيند و درجسم خاكي‌شان جاي مي‌گيرند، به سراغ همان مكانها مي‌روند و درآنجا زندگي مي‌كنند و آنجا را به عنوان وطن بيشتراز بقيه جاها دوست دارند .

همچنين وقتي با افراد ديگر برخورد مي‌كنند، با آنها انس مي‌گيرند و رفيق مي‌شوند، چرا كه درعوالم قبل از دنيا با هم رفيق بوده‌ا‌‌ند و با آنها كه درآنجا انس نداشته‌اند، دراينجا هم انس نمي‌گيرند براي همه ما پيش آمده زماني كه با يك اتّفاق، يا يك شي يا شخص يا محلّه ومكاني روبه رو مي شويم يك لحظه احساس مي‌كنيم كه قبلاً آن را ديده‌ايم يا آن اتّفاق قبلاً هم افتاده و تكرار همان دوباره دارد اتّفاق مي‌افتد. اين همان به يادآوردن حوادثي است كه در عالم قبل ازاين دنيا برايمان اتّفاق افتاده است در كتاب عالم عجيب ارواح داستاني نقل شده كه بي‌مناسبت نيست آن را اينجا نقل كنيم:  در سال1352 درخدمت يكي از علماي بزرگ به نام آيت الله آقاي حاج شيخ موسي زنجاني قدس سره ازمدينة منوره براي انجام اعمال حج به مكّة معظمه مي‌رفتيم. اين عالم بزرگ باآنكه سفر اوّلش بود تمام راه‌ها را مي‌دانست و حتّي اسامي كوه‌هاي مكّه را كه اكثر اهل مكّه آنها را نمي‌دانستند، او براي ما معرفي مي‌كرد و تمام محلّه هاي مكّة معزمه را بهتر از اهالي مكّه مي‌شناخت.

يك روز از من خواست كه با او به طواف بروم زيرا ازدحام جمعيّت طوري بود كه لازم بود من به او كمك كنم . وقتي با او به طرف مسجدالحرام مي‌رفتيم او در راه و در داخل مسجدالحرام همه جا را بهتر از من كه مكرر مشرف شده بودم مي‌شناخت و مي‌گفت : من نمي‌دانم از كجا اين اطلاعات را كسب كرده‌ام و چون خودش عالم بزرگي بود و ازعالم قبل ازاين عالم اطلاع داشت به من فرمود :احتمالاً من در عالم ذر بيشتر در اين حدود بوده‌ام. حالا در چه زماني اين زندگي براي من بوده است خدا مي داند.

يك روز با آن لهجه تركي مخصوص به خودش كه بسيار شيرين بود به من گفت :« امروز از يك جريان براي توخواهم گفت . متوجه شدم كه من در زمان پيامبر معظم اسلام (ص)، آن وقتي كه در اين شهر زندگي مي‌كرده در اينجا بوده‌ام و اين اسامي را آن وقتها ياد گرفته‌ام، نه آن كه فكر كني منظورم اين است كه من در اين بدن ظاهري اينجا زندگي مي‌كرده‌ام، بلكه در همان عالم ذر، يعني با روحم با بدن ذره‌ام در اين شهر خدمت پيامبر اكرم (ص) بوده‌ام .

علت تمام غمهاي عالم ماده، عالم محدوديست، درقيد و بند زمان ومكان، كه مانند زنداني باعث شده است تا ما حقايق جهان هستي را درك نكنيم . همان حقايقي كه روح ما در عالم ارواح و ذرآنها را مي‌ديده و با آنها شاد بوده و چون از قيد زمان و مكان آزاد بوده، سبكبال به هرسوي عالم پرمي‌كشيده و به همه چيز علم پيدا مي‌كرده و از زيبايي‌هاي پاك عالم قدس لذّت مي برده، با خداوند و پيامبران و امامان و فرشتگان در رابطه بوده، باتمام موجودات انس داشته و باهمه چيزمهربان وصميمي بوده است. به همين خاطر وقتي در اين دنيا در جسم خاكي قرارمي‌گيرد ، باز دوست دارد آزاد شود و به همان روزگارخوش گذشته برگردد و ازاين همه زشتي‌ها وپليدي‌ها ، گناه‌ها واشتباه‌ها، نقص‌ها وضعف‌ها ومحروميت‌ها خلاص شود و چون اين روح نمي‌تواند خلاص شود پيوسته سرخود را بر قفس دنيا مي كوبد و معذّب و غمگين است. براي همين انسان هميشه احساس تنهايي و غربت مي‌كند و نمي‌داند به كجا پناه ببرد. شاعرشيرين سخن چه زيبا اين نكته را در قالب شعربيان مي كند :

مرغ باغ ملكوتم نيم ازعالم خاك

چندروزي قفسي ساخته‌اند ازبدنم

و درجاي ديگرفرموده‌اند:

                                        چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست

روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم

بسياري ازافراد چون دليل اين غم و اندوه را نمي‌دانند سعي مي‌كنند خود را به هرچيزپست و كثيفي مشغول كنند، تا شاد شوند و هركسي به طريقي يكي با پول، يكي با زن، يكي با رقص و ساز و آواز. غافل ازاين كه اين غم فقط با معرفت خداوند و پاك شدن ازگناهان ازبين مي‌رود. اين كارها ظاهرانسان را شاد نشان مي دهد. چنان چه اگر به باطن اين قبيل افراد مراجعه كنيم هميشه اين غم در وجودشان هست و روز به روز بيشتر هم مي‌شود.

ولي كساني كه با تزكيه نفس و بندگي مخلصانه خداوند، روح خود را پاك كرده باشند، حجاب‌ها ازجلوي چشمشان برداشته مي‌شود و تمام آن حقايق لذّت بخشي را كه قبل از پا گذاشتن به دنيا شاهد آن بوده‌اند دوباره مي‌بينند. به قول حافظ :

ميان عاشق ومعشوق هيچ حايل نيست    تو خود حجاب خودي حافظ ازميان برخيز

چنين افرادي كه از آلودگي‌ها پاك شده‌اند و حجاب‌ها از مقابل چشم و گوششان كنار رفته، خداوند را در همه جا مي‌بينند و با فرشتگان و پيامبران و امامان و تمام موجوداتي كه خداوند آفريده و ما در حال حاضرازآنها بي‌خبريم، در رابطه هستند. اين قبيل افراد هستند كه واقعاً شادند، حتي اگر در چهره لبخند نداشته باشند .

مخازن اشيايي كه دردنيا هستند :

تمام پديده‌هاي هستي به طورعموم و انسان به طور ويژه، قبلاً عالمي را پشت سرگذاشته‌اند كه ازآنجا تنزّل نموده و به عالم بعدي آمده‌اند. همچنان كه خداوند در قرآن سوره حجر آيه 2 مي‌فرمايد : « وبدان كه هيچ چيزدرعالم نمي‌باشد، جزآنكه خزانه و منبع آن نزد ما است ولي ما از آن به جز مقدار معيني به عالم نمي فرستيم.»

و درسوره حديد آيه 25 مي‌فرمايد : « و آهن را كه در آن هم سختي و هم منافعي براي مردم موجود است نازل نموديم. » و در سوره زمر آيه 6 مي‌فرمايد: « و نازل نمود از براي شما هشت قسم از چارپايان را. » در اين آيات انزال تنها به معني خلق و آفرينش نيست، بلكه علاوه بر آن به مسأله ديگري هم اشاره دارد و آن اين است كه آنها را ازعالم ديگري به اين عالم تنزل داده است. آهن‌هايي كه دركوهها و معادن وجود دارد و حيوانات و چهارپاياني كه آفريده شده‌اند، همة آنها مانند سايرموجودات عالم ريشه درعالم ديگردارند و از آنجا نازل گرديده و به اين جهان راه يافته‌اند.

چنانچه در سوره حجر به وجود مخازن آن نزد پروردگار اشاره شده است. پس تمام اشياء سابقة هستي درعالم غيب داشته و دارند و مانند كتابهايي نيستند كه چون از قفسه پايين آورده شوند جايشان خالي شود و يا همچون قطرات باراني كه اگر از ابر فرو ببارد ديگرچيزي درآن بالا باقي نماند، بلكه مي‌توان گفت اين اشياء مانند علومي هستند كه از مغز و انديشة يك دانشمند تراوش نموده و به صورت سخنراني و يا نوشته پياده شده است و با اين كارآن علوم در قوة عاقلة وي فروكش نمي‌نمايد، بلكه آنچه را كه در انديشه دارد به آن جامة لفظ و يا كتابت پوشانيده و بدين ترتيب آنها را قابل شنيدن وخواندن مي‌نمايد، ولي همچنان در مغز او پا برجاست.

عالم ذر  همان معاداست:

عالم ذر عالم نفوس است، كه خداوند ما را از آنجا به اين عالم فرو فرستاده و برگشت ما هم به آنجاست و همان جا قيامت و عالم آخرت است. معاد را هم كه معاد گفته‌اند به معني برگشتن است و تا كسي از جايي نيامده باشد وقتي كه به آنجا برود نمي گويند برگشت. عالم نفوس و عالم آخرت هم در باطن همين عالم ظاهر است و در خارج آن نيست كه مثلاً  فرض كنيم اين عالم يك كره است و آن عالم يك كره ديگر. در واقع همة اين عوامل از ابتدا تا انتهاي كار انسان در يكجا قرار دارند و درجريانند. ولي با چشم ظاهري ما قابل ديدن نيستند.  همان طور كه هم اكنون بهشت و جهنّم و قيامت بپاست و موجود است در آنجا حسابرسي مي‌شوند آن گونه كه قطرات آب از ابر به زمين مي‌ريزند و به درياها مي‌پيوندند و بعد توسط حرارت تبخيرمي‌شوند و دوباره به آسمان برمي‌گردند، تبديل به ابر مي‌شوند و اين سير همچنان ادامه دارد، ولي ما به خاطر اينكه بر روي زمين ديدمان محدود است، فقط ريزش باران را متوجه مي شويم و آن آمد و رفت‌ها را ناديده مي‌گيريم.

فصل سوم ـ انتقال روح به دنيا

از وقتي اولين آميزش بين زن و شوهري صورت مي‌گيرد و نطفة جنين شكل مي گيرد، طي مدت 4 ماه قلب و مغز و ساير اندام حياتي جنين ساخته مي‌شود. در ماه چهارم است كه روح متعلق به اين جنين از عالم ذر به اين عالم منتقل مي‌شود، تا اينكه 9 ماه از زندگي جنين بگذرد و به همراه آن به دنيا پا بگذارد. داستان زير اين مسئله را به وضوح مشخص مي‌سازد:

يكي از علما و نويسندگان بزرگ نقل مي‌كند: شبي خواب به چشمم نمي‌آمد و با آنكه بسيار خسته بودم، هر چه مي‌كردم  به خواب نمي‌رفتم؛ لذا از ميان رختخواب بيرون آمدم و به كتابخانه و اتاق مطالعه‌ام رفتم و اتفاقاً  كتاب‌هايي كه در مسأله روح و تحقيق از حقيقت وآثار و صفات آن داشتم رديف كرده بودم تا درباره مسائل روحي تحقيق بيشتري بكنم ناگهان صدايي شبيه به صداي تعدادي گنجشك كه با هم نزاع داشته باشند درخارج اتاق توجه مرا جلب كرد؛ لذا از اتاق بيرون آمدم.

هوا بسيارتاريك بود، اما روي ايوان بزرگ منزلمان حدود 40 يا50 شئ نوراني شبيه به جرقة آتش اين طرف و آن طرف مي‌رفتند و قطعاً صدايي كه به گوشم مي‌رسيد از آنها بود. من اول فكركردم كه خيالاتي شده‌ام و ياخواب مي‌بينم؛ لذا مقداري چشمم را ماليدم و قدري خودم را تكان دادم، يقين كردم نه به خواب رفته‌ام و نه خيالات مي‌كنم؛ مدتي كنار ايوان نشسته و به اشياء نوراني نگاه كردم. در اين بين كه همسرم ديد ه بود من مدتي است از اتاق بيرون رفته‌ام و چون مقداري هم كسالت داشتم در پي من حركت كرده بود. من كه مبهوت آنها شده بودم وقتي ناگهان او را در كنار خودم ديدم از جا پريدم و به او گفتم: ببين تو هم آنچه را كه من مي‌بينم مشاهده مي كني يا نه؟ او گفت: راستي اين اشياء نوراني چيست كه دراينجا پراكنده‌اند؟! دراين بين يكي از آن اشياء نوراني به طرف همسرم آمد و اوهم بي اختيار دهانش را بازكرد وآن شئ نوراني را بلعيد و بقية اشياء نوراني هم ازچشم ما محو شدند. من به همسرم رو كردم و گفتم: آنرا چرا بلعيدي؟ گفت: من چيزي متوجه نشدم فقط خميازه‌ام گرفت، وقتي خميازه كشيدم وچشمم را روي هم گذاشتم و بازكردم ديگر آن اشياء نوراني را نديدم.

گفتم: آيا متوجه نشدي كه يكي از آنها وارد دهان تو شد و تو آن را بلعيدي؟ گفت: نه، فقط احساس كردم كه هواي دهانم خنك ومعطرشده، ولي آن را طبيعي تصور نمودم. من كه آن شب و شبهاي قبل و بعد ازآن مشغول مطالعة مسائل روحي بودم و از طرفي چهارماه بود كه همسرم حامله شده بود و مي دانستم كه پس از چهار ماه روح در بدن جنين واردمي‌شود، باخودگفتم: نكند كه اين شئ نوراني همان روح جنين باشد كه در رحم همسرم بايد اين ايام وارد شده و به جنين ملحق گردد؟! لذا چند روزي اين موضوع فكر مرا كاملاً به خود مشغول كرده بود و با هر يك ازدانشمندان علم الرّوح هم كه حرف مي‌زدم از اين موضوع چيزي نمي‌فهميدند، ولي آنچه من حدس مي‌زدم آنها هم احتمال مي‌دادند، تا اينكه چهار ماه از اين جريان گذشت. شبي در عالم خواب ديدم كه باز همان اشياء نوراني روي ايوان منزل ما دور يكديگر جمعند و سر و صداي عجيبي به راه انداخته‌اند، اما اين دفعه آنها را به شكل انسانهاي كوچك نوراني مي‌ديدم  و حرفهاي آنها را مي‌فهميدم. آنها به يكديگر مي‌گفتند: الان حامد به جمع ما برمي گردد و از اين جهت اظهار خوشحالي مي‌كردند .

ضمناً به خاطر آنكه من دوستي داشتم به نام حامد كه در يك حادثه رانندگي از دنيا رفته بود قصد داشتم اسم فرزندم را اگر پسر باشد به ياد او حامد بگذارم؛ لذا اين جمله مرا تكان داد و با وحشت از خواب پريدم.

وقتي بيدار شدم متوجه شدم كه همسرم در خوب ناله مي كند ناگهان به چشم خود ديدم كه همان شئ نوراني از دهان همسرم كه خواب بود بيرون آمد و به طرف ايوان رفت و من وقتي سراسيمه ازخواب بيدارشده بودم ، همسرم احساس درد زايمان مي‌كرد با آنكه هنوز يك ماه به وضع حملش باقي مانده بود اما او را فوراً به بيمارستان رسانديم . اوهمان شب با ناراحتي زيادي وضع حمل كرد، ولي آن طفل كه پسرهم بود مرده به دنيا آمد. من با آنچه كه در اين دو جريان مشاهده كردم يقين بر عالم قبل از اين عالم براي ارواح نمودم؛ زيرا به هيچ وجه آنچه را كه ديدم برايم قابل توجيه و تأويل بر غيراين تصوري كه عرض كردم نمي باشد.

علت فراموش كردن خدا

سؤالي كه دراينجا پيش مي آيد اين است كه با وجود اينكه روح انسان ازپايين‌ترين مرتبة وجود خداوند خلق شده و از ابتدا مثل آينيه پاك و شفاف بوده و از تمام علوم و حقايق عالم به او آموخته شده و ازاو پيمان گرفته‌اند به آنچه كه مي‌داند عمل كند، پس چرا اكثر افراد در اين دنيا خدا را فراموش مي‌كنند و به دنبال فساد و تباهي مي‌روند و آنچه قبل ازاين دنيا برايشان اتفاق افتاده را به ياد نمي‌آورند؟ جواب اين است كه جسم انسان تا به حد كمال برسد از سه محل و منزل عبورمي كند.

دراين سه محل كه صلب پدر، رحم مادر و دنيا هستند عوامل وعلل مختلفي در نطفه، جنين و بعد جسم انسان نفوذ مي‌كنند و باعث خارج شدن انسان ازمسيردرست مي‌شوند. وقتي روح درچهارماهگي به رحم مادرپا مي‌گذارد، در اثر همين عوامل كثيف و آلوده مي‌شود وهمين امر باعث مي‌شود استعداد خدايي شدن روح شكوفا نشود.     برگرفته ازکتاب آشیانه عشق نویسنده وبلاگ